خاطره از شهيد مهدي زين الدين(فرمانده لشکر 17 علي ابن ابيطالب)
چند تا سرباز ، از قرارگاه ارتش مهمات آورده اند. دو ساعت گذشته و هنوز يک سوم تريلي هم خالي نشده ، عرق از سر و صورتشان مي ريزد . يک بسيجي لاغر و کم سن و سال مي آيد طرفشان. خسته نباشيدي مي گويد و مشغول مي شود. ظهر است که کار تمام مي شود.سربازها پي فرمانده مي گردند تا رسيد را امضا کند. همان بنده ي خدا ، عرق دستش را با شلوار پاک مي کند ، رسيد را مي گيرد و امضا مي کند.